اینجا هم دیگه واسه من شده یه جای دنج که حرفایی رو که نمیتونم به کسی بگم رو با خیال راحت اینجا بزنم و خالی شم...

خدایا...

بهم قدرت بده

کمکم کن قوی باشم

این بحران واسم خیلی سخت و سنگینه

بهم قدرت بده تا بتونم از پسش بر بیام

با همه سختیاش دارم همه تلاشمو میکنم، پس تو هم کمکم کن!

نذار ضعیف باشم. نذار چیزی رو بروز بدم. نمیخوام مامانم غصه بخوره. ولی چیکار کنم که تازگیا دلم گنجیشکی شده و هر چند وقت این استرس و غصه خودمو به اونم منتقل میکنم.

فقط زودتر تمومش کن که من طاقت ندارم!



چه دلمون بخواد، چه دلمون نخواد،

خدا یه وقتایی دلش نمیخواد

ما چیزایی که دلمون میخواد رو داشته باشیم!!!



خدایا آخه چرا انقدر نامردی؟؟!! گریه



چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ | نظرات شما ()

زندگی قانون باورها و لیاقتهاست

همیشه باور داشته باش لایق بهترینهایی ...

 

 

 

 

منم هستم! میخوام که برسم. تو این مدت خیلی تلاش کردم. با زندگیم بازی کردم، با سرنوشتم! می خوام و باید برسم! بایــــــــــــد!!!

خدایا این چندوقت خیلی حال دادی. نمیخوام بگی بسّمه و با مغز بزنیم زمینــا!!

 

 

 

 

دیروز یکی(یعنی بنی) منو یاد گذشته انداخت... به قول خودش یاد 10 سال پیش... سال 81 ! اووووووووووو چقدر دور! چقدر بچه بودیم اون موقع!

پستامو خوندم... چقدر بعضیاشونو دوس دارم... و از بعضیاشونم متنفر... هر کدومشون نشونه ای از دوران های مختلف زندگیمه...

چند روز دیگه یعنی دقیقا 13 مهر 1390، اینجا 8 ساله میشه... یادش بخیـــر!



گاهی کار از گریه هم می گذرد...

اما باز هم باید مثل همیشه پنهان کنم احساسم را پشت این واژه های تلخ...

سرنوشت.. جدایی.. دل بریدن.. نرسیدن..



سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤ | نظرات شما ()

شیشه نازک احساس مرا دست نزن..

چندشم میشود از لکه انگشت دروغ..



دیگر به آینه ها هم اعتماد ندارم

کلاهی که سرم گذاشتی را نشان نمیدهند



هر کجا هستم باشم،

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟!!



باز امشب غزلی کنج دلم زندانی ست

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی ست

هیچکس تلخی لبخند مرا درک نکرد

های های دل دیوانه من پنهانی ست



چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸ | نظرات شما ()

افسوس

 
 

بزرگترین افسوس آدمی این است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند! و به یاد می آورد زمانی را که میتوانست اما نخواست...

 

افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم، آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم، و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم...



 

 
 

نه شیلا ! نه!

نه نه نه !!!

خودتو درگیر نکن!

بهش فکر نکن!

تو که اینجوری نبودی!

ولش کن!

بزار هر کاری دلش میخواد بکنه!

اون به درد تو نمیخوره! خودتم میدونی! پس ولش کن!

 

ای خدا ! کمکم کن!

چرا من اینجوری شدم؟

چرا اون اینجوری میکنه؟

خدایا چرا هرکی گیر ما میفته یه جای کارش می لنگه؟



چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱ | نظرات شما ()

 

خدایا !

دستانم خالی و دلم غرق آرزوهاست...

یا به قدرت بیکرانت، دستانم را توانا گردان،

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن!

 

کوروش کبیر



در میهمانی نگاه تو من تنهاترینم...

یادمان باشد

در دلتنگ ترین سکوت ها

یادهایمان را

به خاطرات فراموشی

نسپاریم 

و تو

مهربانترین یادی

در این سکوت!!



سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳ | نظرات شما ()


نمیدونم چرا تازگیا انقدر بی منطق شدم!
اصلا تازگیا یه جورایی شدم!
دوست دارم همه چی و همه کس مال خودم باشه!


تقزیبا ٢ سال پیش بهم پیشنهاد داد که برم باهاشون کار کنم. ولی به هزار و یک دلیل که یکیش ترس یا فرار از شروع یه جریانی بود... نشد که برم...
بعدش خیلی پشیمون شدم ولی این غرور مسخره اجازه نمیداد که بهش بگم... ولی همیشه منتظر بودم که دوباره این پیشنهادو بده...


تا اینکه بالاخره بعد از ٢ سال این موقعیت پیش اومد و من بالاخره باهاش همکار شدم!!
خدایا چرا اینجوری رفتار میکرد؟ چرا اینجوری حرف میزد؟ حرفایی که صدتا عاشق معشوق بهم نمیزنن!!! حرفایی که اگه هر کس دیگه ای جای من بود، نمیدونم چه بلایی سر احساساتش میومد و چه برخوردی میکرد؟! خودت میدونی که چقدر واسه من عزیزی... بقیه بهت حسودی میکنن که من انقدر هواتو دارم! خنده های تو هم قشنگه ها!!! همش تعریف و....
واقعا هم هوامو داشت! یه حس مالکیت! مثل داداشم. دلم میخواست فقط مال من باشه. فقط هوای منو داشته باشه. همه هواسش به من باشه و همینم بـــــــود!


ولی یهو چند روز پیش با یه دختره پای تلفن دعواش شد و من فهمیدم که... و از همون روز اخلاق و رفتارش یه جورایی شده! و امروزم که دختره زنگ زد و معذرتخواهی و کلی حرفای ... اصلا لحن صحبتش عوض شده بود! (دختره بهش میگفت باید با من ازدواج کنی، اینم میگفت من تو این موقعیت این تصمیمو ندارم، شاید بعدا و...)


با اینکه هیچی بینمون نبود. با اینکه خیلی وقتا اخلاقا و ارزشامون با هم متفاوته، حتی خونواده هامون و اصلیتش و حتی حرف زدن و لهجش. با اینکه موقعیت و تحصیلاتش خیلی خوبه و خیلی راحت میتونستم مال خودم بکنمش (خودشم اینو میخواست و منتظر یه جرقه از طرف من بود). ولی هروقت به آخر این موضوع فکر میکردم میدونستم که اگرم بشه نباید بشه و به درد هم نمیخوریم  و همیشه از همین میترسیدم. با اینکه هزارتا چیز دیگه...


ولی الآن که اینو فهمیدم... نمیدونم چرا اعصابم یه کمی داغون شده. احساس کمبود محبت میکنم. احساس میکنم اگه با اون باشه دیگه منو تحویل نمیگیره.


خدایا چرا من انقدر خنگم؟!!!
یعنی من اشتباه کردم؟!


کاش میشد بفهمم وقتی یکی با آدم یه جورایی رفتار میکنه منظورش چیه؟!

٢٢ ام تولدشه!...

 



سلام ای کهنه عشق من           که یاد تو چه پابرجاست......

عینکعینک



 

 
 

آره تنهام! تنهای تنها !
دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!
حالم از همتون به هم میخوره. دیگه نه میخوام ریختتونو ببینم نه صداتونو بشنوم !
نه خواهر میخوام. نه برادر!
برین به جهنم! برین به درک!

 

 

 

:: تو فرمی که واسه سیامک پر کردم، تعداد خواهر برادرامو اشتباه نوشتم! (آخه نه اینکه خیلی زیادن و خیلی هم با معرفت تشیف دارن)



در وسعت علم نهالی کاشتیم
و به امید برگ و بار دادنش می نشینیم
باشد که روزی سایه بان آنان شود
که در جستجوی بیکرانند

 

این شعری بود که اول پایان نامه مون نوشتیم. خیلی خوشگله. نه؟!!

امروز... امروز که یعنی نه! دیروز...
ساعت ۱۲:۴۵ رسما فارغ التحصیل شدیم... دوتا مهندس تحویل جامعه داده شد...
خیلی علی بود. استادامون که کفشون بریده بود. اصلا فکر نمیکردن ما اینجوری تحویل بدیم (دکتر ط... و دکتر ر...).

انگار همین دیروز بود رفته بودیم ثبت نام...

نمیدونم چه احساسی دارم. احساس میکنم راحت شدم. احساس میکنم از این به بعد هیچ کاری ندارم که انجام بدم. یه زندگی راحت، بدون کامپیوتر! (تو این مدت از هرچی کامپیوتره دیگه حالم به هم میخوره) احساس خلاء میکنم. احساس میکنم یه چیزی کم دارم... 

میگن امروز ولنتاینه. از امروز یه زندگی جدید شروع شده....... ایشاللا که با خوبی و خوشی پیش بره... 

پیش به سوی دنیای جدید...     

 

این پرشین بلاگ هم خونه تکونی کرده ها !! ندیده بودم!



پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ | نظرات شما ()

کلید خوابگامو تحویل دادم. چه غمناک! چه ترسناک!
فردا با حسین میریم وسایلمو میاریم...

وقتی کلید فایل و کلید اتاقمو تحویل دادم، یهو دلم گرفت!!
یادش بخیر... 4 سال چه خاطراتی تو اون اتاق داشتیم...
هه! واقعا دیگه داره تموم میشه. اصلا باورم نمیشه. انگار همین دیروز بود...
وقتی نگاه میکردم؛ تمام در و دیوارای دانشگاه، خشت خشتش واسم خاطره بود!

کارآموزیم هفته دیگه تموم میشه.

میترسم... نگرانم... نگران آینده... اینکه چی میشه و چی پیش میاد؟!!!
نگران پروژه ام، ارشد،...  نگران همه چی!!!

استرس دارم!
کاش یکی بود. کاش یکی بود که به زور مجبورم میکرد بخونم!!!

 



چهارشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٤ | نظرات شما ()

3 سال گذشت...
چه ها شد که نبايد ميشد!
چه کسي گفته بر گذشته نبايد افسوس خورد؟!
بايد نشست و براي شاخه هايي که با ناله اي دردناک از درخت عمر جدا ميشوند فکر کرد؛ براي آنها که قرار است مرا بشکنند.

3 سال گذشت...
تو اين 3 سال چه اتفاقايي که نيفتاد!
3 سال پيش شروع خيلي چيزا بود. شروع خيلي چيزا و خيلي اتفاقاي خوب و بد.
شايد يه جورايي شروع دانشگاه، دوستاي جديد، آدماي جديد، روابط جديد، اتفاقاي جديد، و خيلي و خيلي چيزاي ديگه که نميشه گفت!
کي فکر ميکرد از 3 سال پيش تا الآن يهو همه چي انقدر عوض بشه؟ همه چي ِ همه چي... هيچي مثل قبلش نيست، حتي آدماي دورو برم.
کي فکر ميکرد تو اين 3 سال من انقدر عوض بشم؟ خودممم باورم نميشه. انگار هيچي دست خودم نيست. همه چي خودش خودبخود داره اتفاق ميفته.
زندگي خيلي عوض شد! شايدم فقط زندگي من خيلي عوض شد!
نميدونم بگم خوب شده يا بد شده. ولي هرچي که بوده شده ديگه! شايدم قسمت اين بوده! فقط اميدوارم همه چي برگرده به 3 سال پيش. بشم همون آدمي که 3 سال پيش بودم. همون آدم خوش بينه که ميگفت همه خوبن مگه اينکه خلافش ثابت بشه ولي حالا دقيقا برعکس اين فکر ميکنه.

شروع اين وبلاگ هم شايد شروع يک زندگي جديد بود. بااينکه شروع خودش هم از اون اتفاقايي بود که هيچوقت نفهميدم چي شد که اينجوري شد، ولي هر سال همين موقع، روز تولدش منو ياد قديما ميندازه...

بااينکه چندوقتيه نه حوصله خودشو دارم نه آپ کردنشو، الآنم اصلا فکر نمیکردم بتونم بیام... ولي حالا اومدم تولد 3 سالگيشو جشن بگيريم.
پس دستا همه بالا...
ميخوام ببينم چندتا از دوستام هنوز هوامو دارن. پس کام آن! (البته ميدونم که اونا هم هيچکدومشون مثل قديم نيستن)

فالگوشي تولدت مبارک فسقلي



ميگن: دو تا خط موازي هيچگاه به هم نميرسند مگر اينکه يکي از آندو براي رسيدن به ديگري بشکند!

 


آره! ما همون دو تا خط موازي ايم فقط فرقمون اينه که هيچ کدوممون حاضر نيستيم بشکنيم...



خداحافظ ديگه رفتم

پايان ثانيه منم

هرجايی ساعت ببينم

عقربه هاشو ميشکنم...

 

 

 

سال نو مبارک



دوشنبه ۱۳۸٤/۱٢/٢٩ | نظرات شما ()
Blog Skin